تبليغاتX
عشق یعنی ترس از دست دادن تو

عشق یعنی ترس از دست دادن تو

تو را من چشم در راهم

باز برگشتم از سفر تنهایی  ..... باز می نویسم تا رد پای لحظاتم  در زمین نرم ذهن تو هک شود

 

...... و صدبارو صدها بار می نویسم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

خیلی دوست دارم

 

.......

.....

...

..

 

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:31 توسط عاشق واقعی |

نمی دونم...

 

روزا گذشت سالا گذشت من هنوز عاشقتم، به یادتم

 

نمی دونم خبر داری منتظرم یا مردم و فقط تو خاطراتتم

 

روز و شبم به این خیال طی شد که زخمام خوب میشن

 

شوق من اونو میاره صبح غمام غروب مشین

 

یه عمره طولانی من به این سوال میگذرونم

 

چی شد گذشتی از من و رفتی چرا نمی دونم

 

زخمام که سر بازه هنوز عمری  نمونده تا سحر

 

خسته و پیر و خم  شدم از تو نیومد یه خبر

 

چشمام به در خشکید و رفت نا ندارم بیشتر از این

 

با رفتنت فنا شدم بیا خودت اینو ببین 

 

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:27 توسط عاشق واقعی |

چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه می کنی ؟

          چیه دلم شکستی واسه چی داری گریه می کنی؟

                        چیه دلم غریبی ها چه دیدی که اینطور گریه می کنی

میگی گذاشته رفته اونی که مثه نفس تو بود!!!

      میگی  دلتُ شکسته اونی که همة کس توبود!!!

              میگی دیدی نمونده پای همه حرفائی که زده بود!!!

دل من می دونم داری دیونه میشی اما باز بی خیالش!!!

دل من می دونم داری دیونه میشی اما باز بی خیالش!!!

داری دیونه میشی  بی خیالش!بابا بی خیالش

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 22:2 توسط عاشق واقعی |

هر کی عاشق به عشقش برسه

دیوانه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم...

 

با چشمانت وجودم را دگر گون ساختی...

 

و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم..

 

نه تو از عشق من دست می کشی ...

 

و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود...

 

سوگند که وجود تو در قلب من نوشته شده است...

  

 

+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 0:37 توسط عاشق واقعی |

 

ماه را تقسیم میکنیم...

 

درخشش بلندی هایش مال تو...

 

تمامی گدال هایش مال من...

 

نگران نباش...

 

خودم ان ها را پر می کنم...

 

با جای خالی ات...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 23:50 توسط عاشق واقعی |

 چه جور دلت اومد بری گریه که سهم من نبود...

 

قصه ای که از سر نمی شد با یکی بود یکی نبود...

 

چه جوری باورم بشه رفتن تو تنگ غروب...

 

چه جوری اخه سر رسید فرصت اون روزای خوب...

 

به خدا باورم نشد وقتی که نشناختی منو...

 

تو چنگ دیو گریه ها واسه چی انداختی منو...

 

از شب پرپر زدنم چه جور تونستی بگذری...

 

من که غریبه نبودم چه جور دلت اومد بری...

 

گفتی به من تو هم برو یه قصه ی تازه بگو...

 

گفتی به من راهی بشو تو جاده های پیش رو...

 

اخه بگو منو به کی سپردی وقت بی کسی...

 

چرا نخواستی بمونی به داد اشکام برسی...

 

با یکی بود یکی نبود قصه که از سر نمیشه...

 

هیچ کس اخه به غیر تو حرفامو از بر نمیشه...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 23:18 توسط عاشق واقعی |

کدهای خفن جاوا اسکریپت